تبليغاتX
مثل باران
برای تقدیس زیبایی مهربانی صداقت سادگی و صمیمیت و البته امید

پنجشنبه(21/2/91): خیلی کارم داشتم هم باید خودم آماده میشدم و هم ماشین رو چک میکردم و بعدشم میرفتم سرکار. خیلی از کارهامو انجام داد و بعضیاشم یادم رفت. بعدازظهر رفتم سرکار و تا 11ونیم شب بودم ، اومدم بیرون و رفتم دنبال رفیقم که سوار شه و با هم حرکت کنیم سمت تهران و بریم نمایشگاه.

ساعت 20 دقیقه به یک نیمه شب جمعه شب: حرکت کردیم سمت تهران:

صبح رفتم نمایشگاهو یه سری کتاب خریدم و اومدم هتل. ماشین رو یه کوچولو جلوتر از هتل پارک کردم . کتاب ها و کیفم که توش لباسام و وسایل شخصیم بود تو صندوق عقب ماشین بود.

غروب رفتم بیرون به دیدن دوستم. شب برگشتم و خاستم وسایلامو ببرم تو اتاق که دیدم دزد نامحترم ِ فرهنگ!!!!!! هم کتاب ها و هم کیفم رو با خودش برده. خیلی دلم سوزید بخاطر کتاب ها و البته بعضی از لباسام رو هم دوست داشتم. اما دزد بردشون.

فقط یک تبصره: اگه دزده کتابا رو بخونه من به خاطر ورود بی اجازه به حریم خصوصیم و دست اندازی به اموال شخصیم و... می بخشمش اما اگه نه! نمی بخشمش......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:40  توسط مثل باران | 

حضرت زهرا نمونه کامل یک زنه، یک بانوی بزرگ که هر مردی به داشتنش افتخار میکنه و بهش نیازمنده. حتی اگر اون مرد حضرت امیر(ع) باشه.

برا همینه که هر وقت زمان شهادت حضرت زهرا(س) میرسه همه از سنگینی این غم برای حضرت امیر و بززگی فقدان حضرت زهرا برای امام علی حرف میزنند.

پس درود بر همه دختران و زنان که بزرگند و لایق بهترین ها

                              

و اما مادر یکی از مقدس ترین واژه های دنیاست. خوش بحال اونها که قدر مادراشونو میدونند و بدا به حال من که نمیدونم....

                  

   

  مادران زیباترین آهنگ عشقند

روز زن و مادر رو به مادران فداکار و مهربون کشورم تبریک میگم

و البته به دختران و بانوان پاک معصوم و زیبای میهمنم

                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:48  توسط مثل باران | 

واقعا هدف از ازدواج چیه؟ دوست داشتن یعنی چی؟ واقعا ازدواج با خودش آرامش میاره؟ سهم هر کدوم از طرفین این وسط چیه؟ یکی ناز کنه یکی نیاز؟ اونی که ناز میکنه فقط باید ناز کنه واونیم که نیاز فقط باید کارش نیاز باشه؟و و و و؟؟؟؟

به تعبیر قرآن زن و مرد مایه آرامش هم هستند. پس چرا در زندگی های ما آرامش نیست یا کمه؟ چرا اکثر متاهل ها بعد ازدواج به مجرد ها میگن زن نیگرین یا شوهر نکنین واز این حرفا! درحالیکه گفتن این حرف حتی به شوخیشش هم جالب نیست( گرچه خیلی ها به شوخی میگن و وقتی جدی میشن میگن حتما ازدواج کنین). اوایل آشنایی تا برسه به ازدواج نه همه، اما خیلی ها باید با خیلی ها و خیلی چیزا سروکله بزنن تا ازدواج سر بگیره، نا گفته پیداست که این وسط آرامش حلقه فراموش شده ماجراست. چرا که همه به فکر آینده خوش و خوبی هستند که با هم خواهند داشت.( حال فدای آینده ای که شاید خوب باشه!!!!!!!!!).

اوایل ازدواج یکم خوشن بعد سنگینی زندگی خیلی ها رو به کار و کار و کار و روزمرگی میندازه و باز هم این وسط آرامش و حس خوب و قشنگ با هم بودنه، که گم میشه! و بعدش هم روزمرگی و عادت به این روزمرگی!!! و عادت به، به کنار هم بودن بدون اون حس زیبای دوست داشتن!!!( وای که چقد من از این روزمرگی ها میترسم).

 اما دوست داشتن چیه؟ من متمایل به دکتر شریعتی دوست داشتن رو از عشق بهتر و مهمتر میدونم. به عنوان مثال: وقتی میخایم رابطه والدین با فرزندان و یا همسران با هم رو یکم عمیقتر کنیم میگیم والدین باید با بچه ها شون دوست باشن و چقد خوبه که همسران هم علاوه بر همسر با هم دوست باشن. اینجا دوستی چیزی فراتر از مهر فرزندی و عشق زن و شوهری است.

بقیه اش رو بعدا میگم: فقط بگم اینایی رو که گفتم: درباره گم شدن آرامش، ناز و نیاز و... مطلوب من نیست. مطلوب و ایده ال من اینه که دو نفر از همون اول، با هم روراست و صادق باشن، با هم دوست باشن، به هم آرامش بدن. ایده ال من اینکه ازدواج برای آرامشه و میشه جوری مدیریت کرد که این آرامش از زمان آشنایی تا پایان زندگی همیشه روند صعودی داشته باشه و رابطه هیچگاه به تکرار و روزمرگی نیافته...........

بقیه اش شاید فردا..........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:57  توسط مثل باران | 
 

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی

که بلغزد بر من.

من خودم هستم

و تنهایی و یک حس غریب

که به صدناز و هوس می ارزد

(متن از من نیست)

************************

امروزر یکی ازم پرسید با روزگار چه میکنی؟ گفتم با روزگار باید بسازی دیگه!!!!!

بعد سریع اصلاح کردم. گفتم یا باید روزگار بسازی، یا باید با روزگاری که دیگران برات میسازن، بسازی!!!   ( خودمم از این حرفم تعجب کردم!!!!!!!!)

من، اما به لطف خدا روزگار میسازم. و نمیذارم دیگران برام روزگار بسازن و اونوقت کارم همش بشه گلایه.....

من خدا را دارم و این یعنی همه چی...................

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:45  توسط مثل باران | 
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

www.mardoman.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط مثل باران | 

شعر سیب.....

حمید مصدق :

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه

سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید .

غضب آلوده به من کرد نگاه ، 

سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام

خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم،

که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت؟

"جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

*من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سیب را دزديدي.
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه ،
پدر پير من است.
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم...
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

پاسخ شاعری بنام جواد نوروزی به این دوشاعر

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید.
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !غضب آلود به او غیظی کرد !این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !هر دو را بغض ربود...دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:40  توسط مثل باران | 

چراقضاوت های دیگران درباب رفتار ،کردار،وگفتارما توراتااین حد مضطرب و افسرده می کند؟چرا دائما نگرانی که مبادا ازماعملي سریزند که داوری منفی دیگری را از پی بیاورد ؟

راستی این« دیگران» که گهگاه اینقدر توراآسیمه سر و دلگیر می کنند، چه کسانی هستند؟

آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ایمان داری ؟

عیب تو این است که از دشنام کسانی کی ترسی که نان از ِقبل تهدید و باج خواهی و هر زه دهانی خویش می خورند و سیه روزگارانند،به ناگزیر ...

عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی ،بلکه شبه روشنفکران و شبه آدمها نیز مارا تحسین کند و هیچ زخم و ضربه ای نزند ...

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه ونگاه و اندیشه وآرمان نیز، ماراخالصانه بستایندو دوست بدارند ...

این ممکن نیست،ممکن نیست،درشرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد،این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛بلکه مهم این است که ما،در خلوتی سرشاراز صداقت، خویشتن را چگونه داوری می کنیم ...

بیا به جای آنکه یک خبر کوناه در یک روزنامه که امروزهست و فردا نیست،اینگونه بر آشفته ات کند،بیمناک و بر آشفته از آن باش که ما، نزد خویشتن خویش از عملی، حرفی و حرکتی، مختصری خجل باشیم، این را که پیش از ما بسیار گفته اند باورکن:

هرکس که کاری می کند، هرقدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی است که کاری نمی کند. هرکس که چیزی را می سازد-حتی لانه فروریخته یک جفت قمری را- منفور همه کسانی است که اهل ساختن نیستند. وهر کس که چیزی را تغییر می دهند فقط به قدر جابجا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیردباید در انتظار سنگ باران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون...

و بیش از اینها، انسان حتی اگر حضور داشته باشد و براین حضور مصَر باشد، ناگزیر، تیر تنگ نظریهای کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد ...

عظیم ترین دروازه های ابرشهرهای جهان را می توان بست؛ امادهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش رادرراستای تولید مفید یا درخدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست. آیا میدانی با ساز همگان رقصیدن، و انگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگانم را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت ؟

یادت باشد، اضطراب تو، همه چیزی است که تنگ نظران، آرزو مند آند... تو خوب می دانی که اضطراب تو، چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از درافتادن با هرانچه که من و تو، نادرستش می دانیم، باز می دارد. بگوما تازمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عائلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید »...

نادر ابراهیمی: چهل نامه کوتاه به همسرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:10  توسط مثل باران | 
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 ****************

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد

*** هردو از دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 18:3  توسط مثل باران | 

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانون گذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد مي شود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت
مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش،
گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد
كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است...

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:27  توسط مثل باران | 

یه سال دیگه هم تموم شد و با همه خاطراتِ تلخ و شیرینش به تاریخ پیوست و دیگه هیچوقت، هیچوقت! بر نمیگرده.

خیلی ها تو سال 90 دنبال 100 بودن بعضی ها رسیدن، بعضیام نه، بعضیام 50-50.

                                                 

اگرچه در « روزگار مرگ انسانیت»* یه سری آرزوها ، آروزهای محال شده، ولی به نظرم کثرت گفتنشون مفیده و بجای اینکه محو و یا کمرنگ بشن، حداقل گاهی وقتا بگیم که از یاد نرن!!

با این توضیح من آرزو می کنم در سال جدید:

کاش خدا رو یه جور دیگه ولی به معنای درستش بفهمیم؛

کاش آدم ها با هم مهربون بشن،

کاش همه همدیگه رو دوست داشته باشن؛

کاش کسی پیشرفت خودش رو به عقب ماندن دیگری گره نزنه؛

کاش همه طعم شیرین خوب بودن رو بچشن و همیشه طالبش باشن؛

کاش زندان نبود و زندانی ای هم نبود، چه سیاسی چه....؛

کاش همه کمک کنیم تا سایه سنگین و سیاه فقر، فحشا، اعتیاد و...از بین بره؛

کاش رنگ صلح به جای همه تیرگی ها و سیاهی ها بشینه؛

کاش با تغییر فصل ها و سال ها ما هم به سود تکامل تغییر کنیم؛

کاش ، ای کاشی نبود؛

کاش....................

و به قول سیاوش قمیشی، تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته،جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشخته، جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست......همه آزاد آزادن، همه بی درد بی دردن، تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خودکشی کردن.....جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی، لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی...........

تصور کن! تو می تونی بشی تعبیر این رویا.....

 

* از شعر فریدون مشیری با عنوان اشکی در گذرگاه تاریخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 12:18  توسط مثل باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مثل باران ؛خیلی وقت ها آروم و بی صدا و فقط گاهی وقت ها پر سر و صدا و خشمگین.
من هم، مثل فریدون مشیری : « ... برآنم که در این دنیا خوب بودن بخدا سهل ترین کار است و نمیدانم چرا انسان در تکاپوهایش کمی از معجزه آنسوتر ره نبرده است به اعجاز محبت ... چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
پیوندها
سانیا
دکتر شریعتی
king of weblog-mrz1226
mohammadrezazakri10
جوانان شهر ربط
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM